در عمق یک نگاه، به سادگی یک لبخند و زلال یک بوسه
روزی در کلبه کوچک قلبم به دنیا آمدی.
از آن روزها سالها میگذرد.
و تو رفته رفته به ورای یادهای روزگار کودکی کوچ کرده ای.
از تو به یادگاردر خاطرم سبز بود به سبزی نی نی دیده ات
و زرد بود به یادبود روزآذرگون رفتنت.
ومن سالها به معنای آن آخرین نگاه اندوهبار از ورای چند متر فاصله ای که دیگر پر نشدنی مینمود اندیشیدم.
بعدها کم کم به دیدنت در لابلای خطوط نامه ها عادت کردم
و فراموشی نقطه پایان آن کهنه عادتها بود.
امروز که چون غریبه ای از کنارم گذشتی
غبارسکوت درماتی نگاه سبزت حکایت سالهایی بود
که هرگز باز نخواهند گشت.
ازآن دل شیدا و سر پر سودا و مستی ساغر مینا امروز جز خاطره هیچ بر جای نمانده است
به من بگو ای غریبه، در گزار این سالهای خاکستری
چقدر به رویاهایت وفادار ماندی؟
روزی در کلبه کوچک قلبم به دنیا آمدی.
از آن روزها سالها میگذرد.
و تو رفته رفته به ورای یادهای روزگار کودکی کوچ کرده ای.
از تو به یادگاردر خاطرم سبز بود به سبزی نی نی دیده ات
و زرد بود به یادبود روزآذرگون رفتنت.
ومن سالها به معنای آن آخرین نگاه اندوهبار از ورای چند متر فاصله ای که دیگر پر نشدنی مینمود اندیشیدم.
بعدها کم کم به دیدنت در لابلای خطوط نامه ها عادت کردم
و فراموشی نقطه پایان آن کهنه عادتها بود.
امروز که چون غریبه ای از کنارم گذشتی
غبارسکوت درماتی نگاه سبزت حکایت سالهایی بود
که هرگز باز نخواهند گشت.
ازآن دل شیدا و سر پر سودا و مستی ساغر مینا امروز جز خاطره هیچ بر جای نمانده است
به من بگو ای غریبه، در گزار این سالهای خاکستری
چقدر به رویاهایت وفادار ماندی؟

No comments:
Post a Comment