Saturday, 26 June 2010

پدر

روزگاری بود که برای تکامل و بقا راهی جزهجرت نیافتی.۶۰ سال قبل. خداحافظی از کوهها و جنگلهای پرشکوه آسان نبود، میدانم. گریز از این حس غریب نیست. باید میرفتی، میدانم، میدانم...

روزگاری بود که کت و شلوار تنت کردی ومدیر مدرسه روستا شدی. همین ۵۰ سال پیش بود. این رویایی بود که سالهای کودکیت را با آن زیسته بودی. شاید خیلی ها ۳۰ سال مدیر میماندند ولی تو رویایی بالاتر داشتی. یادت هست؟ کمک به مردمی که از گوشت و خون تو بودند و ساختن فردای بهتر برای همه.

روزگاری بود که زن و بچه و خانواده نتوانست تو را از دنبال کردن آرزوهایت باز دارد، و تو از شهری دیگر سر در آوردی تا اولین کسی باشی که از روستایی دور افتاده دانشگاه برود و افتخارحضور در کلاس دکتر شریعتی را داشته باشد.

روزگاری بود که کروات به کت و شلوارت اضافه شد و تو شدی دبیر دبیرستان، ۳۵ سال قبل بود.... یادم هاست صبحها که من را بیدار میکردی تا به صورت تیغ خوردت بوسه بزنم و شیر سرد را سر بکشم، سوار ماشین آخرین مدل آن روز تو میشدیم ومدرسه خانه  دوم ما بود..  رستوران دانسینگ میرفتی تو گلسار، اختراع پیتزا و کنتاکی، مزدا مدل ۵۶  زرد که فقط تو شهر سه تا بود، رنگارنگ شبهای جمعه، ازون برون و باقالی پخته بندر پهلوی و شهر بازیش. دیدار از بابابزرگ و پرشکوه. 
 
سال ۵۷ بود و من کلاس اول. شبها که میرفتی بیرون وخدا میدانست که برمیگردی یا... و تو با عشق و خون با همه وجودت اونجا بودی. برای کشوری که دوستش داشتی. برای روستاهایی که آب نداشتند، برای جوونهایی که معتاد بودند، برای فردای بهتر... چند ماه بعد بود که جشن گرفتیم و تو از اداره پوستر و گل میاوردی و برایم از مفهوم بت شکن میگفتی... و من مفهوم آزاده بودن را آموختم.

روزگاری بود که از فکر رفتن تو به جنگ خوابم نمیبرد، روزهایی که کمکم لبخند و بوسه با اشک و دلشوره همگام شد. لبخند  ۴۰ سالگیت را یادم هاست و سبیل و کت شلواری که دیگر بدون کراوات تنت میکردی. سالهایی که هنوز به بهتر شدن و فردایی بهتر ایمان داشتی و حاضر به تحمل سختیها.
از ظلم و بیعدالتی ناراحت میشدیم و با فتح خرمشهر آخرین روزهای شادی را جشن میگرفتیم. کمکم ماشین آخرین مد لت کهنه شد و فشار اقتصادی مجبورت کرد تمام روز کار کنی. شبهای بمباران و زلزله و سیل رو یادت هست؟ از رنجی که میبردیم و از دشمنانی که نمیشناختیم عصبانی بودیم و مشتها گره کرده

روزگاری بود که ۵۰ سالگی را با خبر قبولی دانشگاه برادرم جشن گرفتی و نمیدانستی که اینجا تازه اول خط است. زیر فشار آن روزها کمرت خم شده بود و نمیدانستی که روزهای سختتر تازه در راهند. دیگر کت  شلوارات نو نبود. و پرشکوه نقطه ای دور که هیچکدام ازشالیزارهایاش مال تو نبود. دیگر به عدالت فکر هم نمیکردی و روزهای بهتر حتا در رویاها هم نمیآمدند. انتخابها بین بعد و بدتر بود و این خلاصه به انتخابات نمیشد 
تو تغیر کرده بودی و این باورش برایم سخت بود. تو رویایی نداشتی، تو امیدی به بهتر شدن نداشتی، تو مبارزه نمیکردی، شاید خسته بودی و ناامید اینها را آن روزها درک میکردم ولی همسفر و همسنگرت میدانستم.
و روزگاری دیگر را امروز میبینم:
 
ماه پیش که یکی از دیدارهای کمیاب سالهای اخیرمان بود خواستم از رنجی که میبریم برایت بگویم، از پدرانی که بی پسر شده بودند، از زنانی که برای همان رویاهای عدالت و آزادی ۵۰ ساله گذشته تو به خاک افتادند. از اینکه نسل ما امروز به پا خواسته است تا پسران پدران ۵۷ باشیم. برای آزادی ایران و آبادی شالیزارهای شمال، برای کودکانی که بوسه بر گونه شاداب پدر را تجربه نکردند، از نور امیدی که در دلهاست و خیلی چیزهایی دیگر...

نگاهت را به یاد خواهم داشت با ته ریش بر صورت چروکت و کلاهی که از کربلا خریده بودی و قرآن کوچکی که به جیب داشتی وجانمازی که هیچوقت ندیده بودم. تیر آخر
را آن روز زدی وقتی که گفتی: باید کشته میشدند، ولایت.....

مرا ببخش پدر جان. امروز نمیتوانم زنگ بزنم و روز پدر را تبریک بگویم. شاید دیگر هیچوقت نتوانم...

زندگی از دست دادن تدریجی همه چیزهایی است که روزی دوستشان داشتیم