Tuesday, 1 September 2009

هجرت

سالهایی که گذشت
حس سبزی از بطن درخت
گنگ خاکستری باطن موج
و فرو خفتن خورشید بر بستر آب
که ندا میداد مردان امید:
رزقتان در تور است
خورده زوری بزنید، ماهیان منتظرند

پسرک عاشق بود
دست میشست در رود سپید
پای میکوفت بر نرمی شالی امید
از فراز سبز سبز کوهها
به افق مینگریست
به همان صحنه بیشرم غروب
که خدای خورشید
به همبستری آبی دریا میرفت

آن‌ دوردستها
در افق شهری بود
خانه‌ها از شکلات
بامها آذین شده با مروارید
کوچها فرش شده از گل یاس
و در آن‌ رقص کنان دخترکانی زیبا
حلقه یاس به سر میکردند

پسرک تاب نداشت
حس بینام تکامل به دلش راه گشود
دلش از شوق پریدن سرشار
حس وحشیش به او راه نمود
پسرک کوله کشید

سالها میگذرند
پسرک در خواب است
خانه‌اش از شکلات
بسترش از یاس سپید
دست در دست بتی چشم سیاه
که تنش ساقی آرامش بود
فارغ از ترس تب آلود گناه

پسرک رویا دید
خواب شبهای بلوغ
که دلش عاشق بود
پاک چون پاکی آن‌ رود سپید
بیتاب به بیتابی ماهی‌ در تور
بیکران چون جنگل، دریا، خورشید

مردی از بستر گلپوش به پا میخیزد
کوله میجوید و عصایی از بطن درخت
راه سختی در پیش است