Thursday, 25 March 2010

گیلان

دلم زیتون پرورده میخاد، از آب انار باغچه خونه خودمون، دلم عجیب هوس کباب کرده از غرفه های کثیف آستانه، هوس نون کشتا گردویی از گردوی باغ پرشکوه، کلاه فرنگی، رشته خوشکار، لاکو، صفا و سادگی منشی مطبم تو لشت نشا، و مردی که میخ از پاش کشیدم بیرون و رفت بدون اینکه پولی بده یا بشناسمش ولی یک ماه بعد برگشت با اسکناسها از فروش محصول  برنج

یادش بخیر گیلان ما


این کلیپ من رو به روزهایی برد که الان خیلی خیلی دور به نظر میرسند، روزهای که چایی باغ بود و انتظار و گیلان ما جای زحمتکشان

کجایید آوازخوانان لشته نشا، گالش دختران املش وماهی فروشان پهلوی؟ روزهای آبی عشق، روزی که پدر شالیزارارث جد بزرگمان مهدی از سرداران نادر شاه را فروخت تا برادرم پزشکی دانشگاه آزاد رو تموم کنه، روزی که کلنگ بی ریشگی در خاک همیشه خیس گیلان ریشه گرفت

یادمه رساله پایان تحصیلم رو به پدر پیرم تقدیم کردم و گفتم: پدر جان: تنها درخت است که ایستاده میمیرد، و من و تو که ریشه در خاک داریم
 
به من بگو ای دوست
امروز ریشه در کجا داریم؟

 

Friday, 5 March 2010

دیدار

در عمق یک نگاه، به سادگی یک لبخند و زلال یک بوسه
روزی در کلبه کوچک قلبم به دنیا آمدی.
 

از آن روزها سالها میگذرد.
و تو رفته رفته به ورای یادهای روزگار کودکی کوچ کرده ای.
 

از تو به یادگاردر خاطرم سبز بود به سبزی نی نی دیده ات
و زرد بود به یادبود روزآذرگون رفتنت.  
 

ومن سالها به معنای آن آخرین نگاه اندوهبار از ورای چند متر فاصله ای که دیگر پر نشدنی مینمود اندیشیدم.
 

بعدها کم کم به دیدنت در لابلای خطوط نامه ها عادت کردم
و فراموشی نقطه پایان آن کهنه عادتها بود.

امروز که چون غریبه ای از کنارم گذشتی   
غبارسکوت درماتی نگاه سبزت حکایت سالهایی بود

که هرگز باز نخواهند گشت.
ازآن دل شیدا و سر پر سودا و مستی ساغر مینا امروز جز خاطره هیچ بر جای نمانده است
 

به من بگو ای غریبه، در گزار این سالهای خاکستری
چقدر به رویاهایت وفادار ماندی؟