Wednesday, 6 October 2010

آزادی

در میان اتاقهای حالا دیگر نیمه خالی خانه راه میروم و به دلبستگیهای سالهای اخیرم نگاه میکنم. چه زود گذشت.

۴ سال پیش بود که کلید رو از صاحب قبلی خونه تحویل گرفتم و از شرق به غرب لندن کوچ کردم. اون موقع هنوز یک مرد ۳۳ ساله بودم با یک مدرک دکترا از ایران که مونده بود بین دو راهی پزشک بودن یا بیزینس. خریدن این خونه و اومدن به کنزینگتن یک جور خداحافظی بود با سالهای سخت گذشته و وارد شدن به یک مرحله جدید از زندگی. به خصوص وقتی به ایمپریال کالج رفتم. چندی نگذشت که بیزینس سابقم که آخرین پل ارتباط من با دنیای پزشکی بود رو ول کردم و خودم رو به دست سرنوشت سپردم که راه جدیدی پیش روم بزاره.

میتونستم مثل همه دوستام یک پزشک تو ایران بمونم وهیچ پیشرفتی نکنم. میتونستم سالها تو آزمایشگاه آمستردام روی مکانیسم حافظه تحقیق کنم و مقاله هام همه جا چاپ بشن و افتخار کنم به خودم. حتا میتونستم همون بیزینس قبلی رو ادامه بدم و پولدار بشم و یا توبخش جراحی مغزبمونم و یک متخصص خوب بشم.

ولی اینا هیچکدوم برای من کافی نبود. من رویایی داشتم که با اون زندگی کرده بودم و حالا وقتش بود که بهش وفادار باشم.
من به اروپا نیومدم که پشت یک میز، یا توی یک آزمایشگاه و یا یک بخش بیمارستان فسیل بشم و یکی دیگه از برده هایی باشم که به اینجا آورده شده تا کاری که هیچکس دیگه حاضرنیست انجام بده انجام بدم.میخوام یک انسان آزاد باشم. آزاد. مثل یک انسان آزاد فکر کنم و دنبال اون چیزهای برم که دلم فرمانشون رو صادر میکنه.

تودوستی که اینو میخونی، شاید نمیدونی چقدر خواستن وعمل کردن به این دو تا جمله بالا سخته. فقط کمی فکر کن که تمام تاریخ بشرداستانهایی هست از کسانی که جنگها به پا کردن، دینها رو اختراع کردن و نظامهای اجتماعی رو بنا کردن تا دیگران اون طوری  که اونها میخوان فکر کنن و زندگی کنن.

وقتی که ایران بودم فکر میکردم که این دین لعنتی ما بود که نمیذاشت من آزاد باشم و آزاد زندگی کنم. بعدها کمکم فهمیدم که دین فقط یکی از چیزایی هست که آدمها رو اسیر میکنه. وقتی مراحل تکوین تاریخی هلند و انگلستان رو مطالعه کردم متوجه شدم که چطوربه مردمی که از چنگ خرافات مذهبی و استبداد رها شده بودن اجازه داده نشد که آزاد بمونن واز دل رویاهای مساوات اجتماعی سوسیالیسم وازدل خوابهای خوش بهره برداری حد اکثراز منابع ،سرمایه داری به دنیا اومد و انسان امروز رو به بند کشید.

دوست من، یک روز که پشت میز کارت نیستی، یا شیفت نیستی و یا منتظرکه آنزیم رو رسپتورها اثر کنه ، به خودت فکر کن و ببین کجای کاری. ببین هنوز میتونی کودک درونت رو ببینی و باهاش حرف بزنی؟ یک روز فکر کن که هنوز هم میتونی مثل ۱۸ سالگی به رویاهات فکر کنی؟اصلا میتونی رویا داشته باشی؟ و یا از همه مهمتر میتونی دوباره از اول، از همون قدم اول عاشق کسی یا چیزی بشی؟

اگه جوابت منفی هست و یا تردید داری. شاید وقتش باشه که چمدونت رو برداری و دل به دریا بزنی. خیلی آسونتر از اونی هست که فکرشو میکنی. باور کن من بارها اینو امتحان کردم.
یادم میاد ۱۷ سالم بود و از گیلان عزیزم جدا شدم که برم تهران درس بخونم همه وسایلام  توی یک چمدون جا میشد. بعدها وقتی سربازی رفتم با همون ساک آواره بودم و سالها بعد با همون ساک راهی هلند شدم. دقیقا همون ساک بود که مادرم باهاش مکه رفته بود. سال۲۰۰۳ روز ملکه معروف هلند بود که یک چمدون با ۲ یورو خریدم و بعد از اون دیگه با اون همه جا میرفتم. عجیب اینکه توی خرید هر دوی این چمدونها یک عشقی بود. یکی از مادر و دومی از یک زن.
 
امروز ته اسبابم اون چمدون رو دیدم و....
این قصه پایانی نداره برادر. باید رفت. باید گذشت. هنوز هم باید همه چیز رو در یک چمدون جا کرد و بار سفر بست. ۳۷ سالگی زمان ایستادن نیست. زمان خسته شدن نیست. زمان آرامش نیست.

یک بار دیگه به اطراف آپارتمان کوچک و زیبایم نگاه میکنم. هنوز خیلی دوستش دارم. مثل همون روز اولی که از در اومدم تو و در ۵ دقیقه تصمیمم رو گرفتم. خداحافظ. هر سال که مستاجر عوض میشه بهت یه سری میزنم آپارتمان کوچولو...

ساک کهنه رو باز میکنم. لپ تاپ، موبایل، اسناد محرمانه، دوربین عکاسی، دو سه تا یادگاری و....
خوب دیگه آخرین چیز هم مثل همیشه مجسمه تن تن و کاپتان هادوک.

از لرزش صدام و بغضی که کودک درونم داره دوباره احساس زندگی میکنم.

شوق پریدن.....