Tuesday, 2 June 2009

اون شب رو یادته؟

اون شب رو یادته؟

یاد شب کریسمس ۲۰۰۹ بخیر. ساعت ۱ صبح بود که از کنار تیمز رد شدم. برف میبارید ولی‌ ما قلبمون گرم گرم بود. از کنار پلازا که رد شدم پشت چراغ قرمز وستمینیستر یکی‌ از ولگردها اومد جلو قبل از اینکه من چیزی بگم شروع کرد به پاک کردن شیشهٔ ماشین.

عصبی شدم و دستمو با خشم به طرفش تکون دادم ولی‌ اون بدون توجه پاک میکرد. و بعد اون لحظه رسید....
به یاد آوردم:
همین ۴ سال پیش بود
روزای سردی که تو سرمای آمستردام بر خلاف جهت با د باید رکاب میزدم
یادم اومد رییس شرکتی که ما کارگرش بودیم. وقتی‌ با سگش رد میشد و شکلاتی که ما برای خریدنش له له میزدیم رو برای سگ پرت میکرد
و مهمونی صاحبان شرکت که ۱۰۰۰۰۰ یورو خرجش شده بود و غذاهای اضافه رو دور ریختن در حالی‌ که من میدونستم همهٔ کارگرا گرسنه هستن و تأ ۱۱ شب هنوز خیلی‌ مونده بود
یادم اومد دزدی که لاستیک دوچرخم رو دزدید و بعد رونالد براش یه نامه رو درخت چسبوند که لطفا برگردونش ما خیلی‌ فقیریم. میدونستیم که فردا شب دزد برمیگرده که بقیهٔ دوچرخه رو ببره. و یادم اومد که روز بعدش دیدیم لاستیک دزدیده شده سر جاش بود، دمش گرم دزد با معرفتی بود.
از ورای بیگ بن میلیونها کارگری رو دیدم که قرنها تو گرمای روزای دهلی‌ و سرمای شبهای کویر جون دادن تا امپراتوری بریتانیا پایدار بمونه
و به خودم نگاه کردم، که گرمای دلچسب سیستم گرمایش ب.م.و زیر پام بود، داشتم به التون جونز گوش می‌کردم و به بستر گرمی‌ که منو صدا میکرد....
چهرهٔ آفتاب سوختهٔ آمریکای جنوبی داشت، معتاد بود، اونم یه بدبختی مثل من بود که سرنوشت به اینجا رسونده بودش،
کارش دیگه تموم شده بود، دست تو کیف کردم و یه ۲۰ پوندی در آوردم. صداش کردم به طرف پنجره و چشمکی بهش زدم؛ نگاهم به نگاهش تلاقی کرد و هر دو مون فهمیدیم که دیگری به چی‌ فکر می‌کنه: رفیق نوبت تو هم می‌شه به اینجا میگن لندن.
گاز رو گرفتم و به طرف واکسال رفتم و مردک توی برف گم شد. شاید الان میرفت مک دونالد یه غذای حسابی‌ میخورد، شاید هم مواد میگرفت و نأشه میشد و شاید گوشهٔ پیکادیلی یه روسپی آواره رو با ۱۰ پوند راضی‌ میکرد.
چه میدونم. اینجا لندن هست و هرچیزی ممکن.

زنده‌باد لندن، پاینده باد بریتانیای کبیر. زنده‌باد خون گرم سرمایه داری