زمانی برای باور تهی بودن باورها
و ایمان به پوچی همهٔ آنچه سالها برای بودنشان جنگیدیم
من از نهایت شبهای بی پایان پاییز
و از ورای پنجرهٔ مه گرفتهٔ اتاقی که از فاصلهٔ دستانمان سخن میگوید
به قلبهای مضطربی میاندیشم
که در امتداد سالهای مبارزهٔ بیهوده مان
به تلخی یخ زدگی خو گرفتند
زمستان امسال
در لحظههای خمار سپیدپوشی کوچههای خالی شهرمان
به یاد دخترکی خواهم بود که در یک شب پاییزی
در آغوش برگهای زرد درختان باغچه کوچک قلبم
به میلاد رسید
و چنین بود که هرگز ایمان نیاورد
به طلوع صبح پوچی باورها
در لحظههای خمار سپیدپوشی کوچههای خالی شهرمان
به یاد دخترکی خواهم بود که در یک شب پاییزی
در آغوش برگهای زرد درختان باغچه کوچک قلبم
به میلاد رسید
و چنین بود که هرگز ایمان نیاورد
به طلوع صبح پوچی باورها


No comments:
Post a Comment