روزهایی بود که با بودن گذشت، آن روزها را خوب یادم هست. وقتی بشت به پشت هم دادیم و برای بودن و بقا جنگیدیم، درست مثل کربنهای عالی اجدادمان که اولین دیوارهٔ سلولی را بنا کردند تا از تهاجم سیل امان یابند. آن روزها معنی زندگی در بقا خلاصه میشد.
و ما باقی ماندیم، و گریختیم، و به سوی خوشبختی که نمیدانستیم پرواز کردیم. همان پرواز آشنای ایران ایر بود از مهراباد.
امروز سالها از آن روزها میگذرد و ما که باقی ماندیم شاهد خیلی چیزها شدیم. اوائل فکر میکردیم که ما ماندیم و آنها که پشت سر گذاشتیم مردند. بعدها کمکم درگیر نبردی شدیم که بقایمان به ما هدیه کرد و ما دوباره جنگیدیم و جنگیدیم.
امروز دیگه نمیدانم کداممان زنده ایم. من که بقا یافتم و یا تو که ماندی و مردی. تا جایی که یادم هست در آخرین برخوردمان با هم یک شات ویسکی به سلامتی بقا بالا رفتیم، دو سه پوک دود هوا کردیم و از وجود هم ارضا شدیم.
و چنین بود که باقی و فانی همبستر شدند
و ما باقی ماندیم، و گریختیم، و به سوی خوشبختی که نمیدانستیم پرواز کردیم. همان پرواز آشنای ایران ایر بود از مهراباد.
امروز سالها از آن روزها میگذرد و ما که باقی ماندیم شاهد خیلی چیزها شدیم. اوائل فکر میکردیم که ما ماندیم و آنها که پشت سر گذاشتیم مردند. بعدها کمکم درگیر نبردی شدیم که بقایمان به ما هدیه کرد و ما دوباره جنگیدیم و جنگیدیم.
امروز دیگه نمیدانم کداممان زنده ایم. من که بقا یافتم و یا تو که ماندی و مردی. تا جایی که یادم هست در آخرین برخوردمان با هم یک شات ویسکی به سلامتی بقا بالا رفتیم، دو سه پوک دود هوا کردیم و از وجود هم ارضا شدیم.
و چنین بود که باقی و فانی همبستر شدند

No comments:
Post a Comment